تبليغاتX
عشاق

عشاق

in the name of god

عرض سلام

 


:سلام به همه ي دوستان عزيزم

اميدوارم هر کجا که هستيد حالتون خوب باشه و درکنار خانواده خوش وخرم زندگي کنيد.دوستاي گلم اميدوارم  تو زندگيتون ديوونه وار عاشق يکي باشيد تا از در کنار هم بودن لذت ببريد.


  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 9:20  توسط احمد عصار  | 

حرفهای دلم

باز باران
می چکد بر دفترم
تا بشوید هرچه دارم در سرم
باز باران
بی بهانه
میزند بر جان خسته
تا بشوید گونه ها را
از غبار سفله بسته
باز باران
بی ترانه
میزند بر دشت لاله
تا بشوید زخم و درد عاشقی را
از درون قلب های زخم دیده
باز باران
بی نشانه
می زند بر صاحبان این زمانه
تا بشوید رنگ تزویر و ریا را
از لباس مردم در خواب مانده
حال باران
در درون ابر پنهان می شود
رنگ و بویش از دیده میگردد نهان
می گریزد او از این درد عیان
باز باران
دور می گردد زمن
تا نبیند سیل اشک و آه من

بلا تکلیفی

تا حالا شده يكي رو از ته دل دوست داشته باشي ولي مطمئن نباشي كه اون تورو ميخواد يا نه؟

تا حالا شده واسه يكي بميري اما نتوني با اون صحبت كني؟

تا حالا شده به خاطر يكي شب و روز نداشته باشه ولي حتي ندوني اون تو رو ديده يا نه؟

ميدونيد بد درديه.بلاتكليفي بد درديه. وقتي ندوني تكليفت چيه،آخرش چي ميشه، زندگي واست ميشه مثل جهنم من كه ديگه دارم قاطي ميكنم .

خدايا کمکم کن.

 

در زندگی مشو مدیون احساس کسی تا نباشد رایگان عمرت گروگان کسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 9:19  توسط احمد عصار  | 

...................

یادمان باشد

 

به دل كوزه آب

 

كه بدان سنگ شكست . . .دستی از روی محبت بزنیم

 

تا اگر آب در آن سینه پاكش ریزد  . . .

 

آبرویش  نرود

 

یادمان باشد فردا حتماً. . . !!!

 

نازه  گل  را  بكشیم  ، حق  به  شب  بو  بدهیم ، و نخندیم  دیگر . . .

 

به  تركهای  دله  هر  گلدان . . . !

 

و به انگشت  نخی  خواهیم  بست . . . تا  فراموش  نگردد . . .

 

زندگی  شیرین است  . . . زندگی باید  كرد . . .

 

و بدانم كه شبی خواهم رفت . . .

 

و شبی هست مرا . . .

كه نباشد پس از آن فردایی . . .

یه دوست معمولی وقتی می آید خونت، مثل مهمون رفتار میکنه

یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز میکنه و از خودش پذیرایی میکنه

یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده.

یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه

یه دوست معمولی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه

یه دوست واقعی اسم وشماره تلفن اون هارو تو دفترش داره

یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت می آره

یه دوست واقعی زودتر میآد تا تو آشپزی بهت کمک کنه و دیرتر می ره تا به کمکت همه جارو جمع و جور کنه

یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی

یه دوست واقعی میپرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟

یه دوست معمولی ازت میخواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی

یه دوست واقعی ازت میخواد که مشکلات را حل کنه

یه دوست معمولی وقتی بین تون بحثی میشه دوستی رو تموم شده میدونه

یه دوست واقعی بهت بعد از یه دعواهم زنگ میزنه



یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره.
 
یه دوست واقعی میخواد که تو همیشه رو کمکش حساب کنی
 
یه دوست معمولی این حرف های منو میخونه و فراموش میکنه
 
یه دوست واقعی اونو واسه همه میفرسته
 
یک دوست معمولی از درونت بی خبره
 
یک دوست واقعی سعی میکنه درونتو بفهمه

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 17:43  توسط احمد عصار  | 

باحال

شعري در ستايش دختران دم بخت (طنز)

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

دختـری با مادرش در رختخواب

        

درد و دل می کرد با چشمی پر ز آب

گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست

 

زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم

 

روی دستت باد کردم مادرم

سن من از 26 افزون شده

 

دل میان سینه غرق خون شده

هیچکس مجنون این لیلي نشد

 

شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته

 

بوی ترشی خانه را برداشته

مادرش چون حرف دختر را شنفت

 

خنده بر لب آمدش آهسته گفت

دخترم بخت تو هم وا می شود

 

غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن

 

این همه شوهر یکی را تور کن

گفت دختر: مادر محبوب من

 

ای رفیق مهربان و خوب من

گفته ام با دوستانم بارها

 

من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها

 

سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر

 

مغز یابو خورده ام یا مغز خر؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر

 

با سعید و یاسر و ایضا ً صفر

با سه تا شان رفته بودیم سینما

 

بگذریم از ما بقیه ماجرا

یک سری، هم صحبت یاسر شدم

 

او خرم کرد، آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید

 

قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج قلی اصغر شله

 

یک زمانی عاشق من شد بله

بعد هوتن یار من فرهاد بود

 

البته وسواسی و حساس بود

بعد از این وسواسی پر ادعا

 

شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم

 

بعد مانی عاشق هانی شدم

بعد هانی عاشق نادر شدم

 

بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او

 

گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو

گرچه من هم در زمان دختری

 

روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر

 

دل نمی دادم به هر کس این قدر

خاک عالم بر سرت، خیلی بدی

 

واقعا ً که پــوز مـــادر را زدی!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 18:17  توسط احمد عصار  | 

عکس بچه ها

 این هم عکس زیبای دختر بچه ها ! 

شكوفه هاي زندگي در پرشين استار | www.Persian-Star.org شكوفه هاي زندگي در پرشين استار | www.Persian-Star.org شكوفه هاي زندگي در پرشين استار | www.Persian-Star.org


در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 19:9  توسط احمد عصار  | 

دینی

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

من کم کم داره یادم میره

 تامی به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می­کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند. پدر و مادر می­ترسیدند تامی هم مثل بیش­تر بچه­های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند. برای همین به او اجازه نمی­دادند با نوزاد تنها بماند. اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی­شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می­شد.

بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.

تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. تامی کوچولو به طرف برادر کوچک­ترش رفت، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت: داداش کوچولو، به من بگو خدا چه شکلیه؟ من کم کم داره یادم می­ره!

 فکر نمی­کنم کسی یادش بیاد نه؟

من که یادم نیست.

اما منظورم از این داستان این نبود که حالا فکر کنیم که اصلاً خدا چه شکلیه و اونموقع چه خبر بوده ...

هدفم یک چیز بود. آیا یادتون هست آخرین باری رو که وقت ملاقاتی رو با خدا داشتید؟ اون موقع در مورد چه چیزی صحبت می­کردید؟ بعضی وقتها انقدر ازش گذشته که اصلاً یادمون نمی­آد کی بوده و در مورد چی بوده!!

ما در دنیایی زندگی می­کنیم که 99 درصد فکر ما رو اسیر خودش می­کنه. اما یادتون باشه دوستان خوبم. خدا همیشه به ما فکر می­کنه. این یکم بی­لطفیه اگر ما یکم به خدا فکر نکیم. شاید خدا امروز دلتنگ ما باشه. نمی­دونم برای شما تا حالا پیش اومده که انقدر دلتنگ کسی بشید که حاضر باشید فقط یک لحظه صداش رو بشنوید که به شما می­گه سلام. یا زنگ بزنه و فقط بگه الو

نذارید روزی بشه که دل خدا انقدر برای شما تنگ بشه.

یکم صداش بزنید. فردا روز، اگه صداتون کرد حداقل صداش رو یادتون نرفته باشه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 13:4  توسط احمد عصار  | 

شعر



یه نفر خوابش میاد و واسه خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون هم برا فردا نداره

یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره

یه نفر از بس بزرگه خونشون ، گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا میخواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره

یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو ( روی ) روزا نداره

یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره

یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره

یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره

یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره

یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش "ها" نداره

دخترک می گه خدا چرا ما ... مادرش می گه
عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره

یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره

یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره
می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره

بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبهای یلدا نداره

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟

بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ، ‌ربطی به شعرا نداره

آدما از یه جا اومدن ، همه میرن به یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ، ‌با نشد ، با نداره
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 9:20  توسط احمد عصار  | 

عکس های عاشقانه

عشق يعني همچو من شيدا شدن

                 عشق يعني قطره دريا شدن

          عشق يعني ديده بر درب دوختن

    عشق يعني در فراغش سوختن!

 

در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 8:56  توسط احمد عصار  | 

درد

همه دنیاواسه من خنجرکشیدن

دل من تواین روزاخیلی گرفته

یادته اون روزا که دل توروشکسته بودم

حالا این دل شکسته مثل اون روزا گرفته

باورم کن،باورکن که بدون تومیمیرم

در شهر عشق قدم میزدم...

 

گذرم افتاد به قبرستان عاشقان ...

خیلی تعجب کردم .تا چشم کار می کرد قبر بود ...

پیش خودم گفتم یعنی این قدر قلب شکسته وجود داره؟!

یک دفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بود ...

جلو رفتم برگهای روی قبر را کنار زدم که براش دعا کنم ...

وای چه می دیدم!!!

باورم نمیشه اون قلبه همون کسی که چند سال پیش دل منو شکسته بود...

آن یار که آشنای خود کرد مرا

بیگانه شد آنچنان که نشناخت مرا

در بازی عشق من نبردم او را

او برد مرا و رایگان باخت مرا

اي دل ساده بکش درد که حقت اين است

 از زمانه بشو دلسرد که اين است

هر چه گفتم مشو عاشق نشنيدي

 حالا همچو پائيز بشو زرد که حقت اين است

ديدي آخر دم مردانه به جز لاف نبود

بکش از مردم نامرد که حقت اين است

آنچه بر عاشق دلخسته روا دانستي

 فلک آخر سرت آورد که حقت اين است

 

نفرین به اون کسایی که روی دلا پا میزارن

 تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات میزارن

 نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن

عاشق عاشق کشین ، رحم و  مروت ندارن 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 9:47  توسط احمد عصار  | 

طنز


تست تمركز
 
ماوس را روی مربع قرمز نگه داشته و آن را حركت دهید.

سعی كنید مربع قرمز رنگ با دیواره و مربع/مستطیل های آبی رنگ برخورد نكند.
اگر بتوانید بیشتر از 18 ثانیه از برخورد جلوگیری كنید، شما یك نابغه هستید!

گفته شده خلبانان نیروی هوایی آمریكا تا 2 دقیقه می توانند به بازی ادامه
بدهند!

 

روی تست تمركز کلیک کنید

اصفهانیه داشته توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ كیلومتر در ساعت می‌رفته
 
كه پلیس با دوربینش شكارش می‌كنه 

و ماشینشو متوقف می‌كنه.

پلیسه میاد كنار ماشینو میگه: گواهینامه و كارت ماشینو بدین.

اصفهانیه میگه: من گواهینامه ندارم.

این ماشینم مالی من نیست.

كارتا ایناشم پیشی من نیست.

من صَحَبی (صاحب) ماشینا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندوق عقب.

 حالاوَم داشتم می‌رفتم از مرز فرار كنم،

شوما منا گرفتین.

پلیسه كه حسابی حیرت زده شده بوده بیسیم میزنه به فرمانده‌اش و عین قضیه رو تعریف می‌كنه و درخواست كمك می‌كنه.

فرمانده‌اش هم میگه تو كاری نكن من خودم دارم میام.

فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل می‌رسونه و به راننده اصفهانی میگه: آقا گواهینامه؟

اصفهانیه گواهینامه‌اش رو از تو جیبش در میاره میده به فرمانده. فرمانده میگه: كارت ماشین؟

اصفهانیه  كارت ماشین كه به نام خودش بوده رو از تو جیبش در میاره میده به فرمانده.

فرمانده میگه: در صندوق عقب رو باز كن.

اصفهانیه درو باز میكنه و فرمانده میبینه كه صندوق هم خالیه.

فرمانده كه حسابی گیج شده بوده،

به اصفهانیه میگه: پس این مأمور ما چی میگه؟!

اصفهانیه میگه: چی چی میدونم والا جناب سرهنگ!

حتماً الانم میخَد(می خواهد) بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت میرفتم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 9:24  توسط احمد عصار  |