in the name of god
باز باران
می چکد بر دفترم
تا بشوید هرچه دارم در سرم
باز باران
بی بهانه
میزند بر جان خسته
تا بشوید گونه ها را
از غبار سفله بسته
باز باران
بی ترانه
میزند بر دشت لاله
تا بشوید زخم و درد عاشقی را
از درون قلب های زخم دیده
باز باران
بی نشانه
می زند بر صاحبان این زمانه
تا بشوید رنگ تزویر و ریا را
از لباس مردم در خواب مانده
حال باران
در درون ابر پنهان می شود
رنگ و بویش از دیده میگردد نهان
می گریزد او از این درد عیان
باز باران
دور می گردد زمن
تا نبیند سیل اشک و آه من
بلا تکلیفی
تا حالا شده يكي رو از ته دل دوست داشته باشي ولي مطمئن نباشي كه اون تورو ميخواد يا نه؟
تا حالا شده واسه يكي بميري اما نتوني با اون صحبت كني؟
تا حالا شده به خاطر يكي شب و روز نداشته باشه ولي حتي ندوني اون تو رو ديده يا نه؟
ميدونيد بد درديه.بلاتكليفي بد درديه. وقتي ندوني تكليفت چيه،آخرش چي ميشه، زندگي واست ميشه مثل جهنم من كه ديگه دارم قاطي ميكنم .
خدايا کمکم کن.

در زندگی مشو مدیون احساس کسی تا نباشد رایگان عمرت گروگان کسی

یادمان باشد
به دل كوزه آب
كه بدان سنگ شكست . . .دستی از روی محبت بزنیم
تا اگر آب در آن سینه پاكش ریزد . . .
آبرویش نرود
یادمان باشد فردا حتماً. . . !!!
نازه گل را بكشیم ، حق به شب بو بدهیم ، و نخندیم دیگر . . .
به تركهای دله هر گلدان . . . !
و به انگشت نخی خواهیم بست . . . تا فراموش نگردد . . .
زندگی شیرین است . . . زندگی باید كرد . . .
و بدانم كه شبی خواهم رفت . . .
و شبی هست مرا . . .
كه نباشد پس از آن فردایی . . .

یه دوست معمولی وقتی می آید خونت، مثل مهمون رفتار میکنه
یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز میکنه و از خودش پذیرایی میکنه
یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده.
یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه
یه دوست معمولی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه
یه دوست واقعی اسم وشماره تلفن اون هارو تو دفترش داره
یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت می آره
یه دوست واقعی زودتر میآد تا تو آشپزی بهت کمک کنه و دیرتر می ره تا به کمکت همه جارو جمع و جور کنه
یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی
یه دوست واقعی میپرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟
یه دوست معمولی ازت میخواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی
یه دوست واقعی ازت میخواد که مشکلات را حل کنه
یه دوست معمولی وقتی بین تون بحثی میشه دوستی رو تموم شده میدونه
یه دوست واقعی بهت بعد از یه دعواهم زنگ میزنه
یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره.
یه دوست واقعی میخواد که تو همیشه رو کمکش حساب کنی
یه دوست معمولی این حرف های منو میخونه و فراموش میکنه
یه دوست واقعی اونو واسه همه میفرسته
یک دوست معمولی از درونت بی خبره
یک دوست واقعی سعی میکنه درونتو بفهمه 
شعري در ستايش دختران دم بخت (طنز)
|
دختـری با مادرش در رختخواب |
|
درد و دل می کرد با چشمی پر ز آب |
|
گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست |
|
زندگی از بهر من مطلوب نیست |
|
گو چه خاکی را بریزم بر سرم |
|
روی دستت باد کردم مادرم |
|
سن من از 26 افزون شده |
|
دل میان سینه غرق خون شده |
|
هیچکس مجنون این لیلي نشد |
|
شوهری از بهر من پیدا نشد |
|
غم میان سینه شد انباشته |
|
بوی ترشی خانه را برداشته |
|
مادرش چون حرف دختر را شنفت |
|
خنده بر لب آمدش آهسته گفت |
|
دخترم بخت تو هم وا می شود |
|
غنچه ی عشقت شکوفا می شود |
|
غصه ها را از وجودت دور کن |
|
این همه شوهر یکی را تور کن |
|
گفت دختر: مادر محبوب من |
|
ای رفیق مهربان و خوب من |
|
گفته ام با دوستانم بارها |
|
من بدم می آید از این کارها |
|
در خیابان یا میان کوچه ها |
|
سر به زیر و با وقارم هر کجا |
|
کی نگاهی می کنم بر یک پسر |
|
مغز یابو خورده ام یا مغز خر؟ |
|
غیر از آن روزی که گشتم همسفر |
|
با سعید و یاسر و ایضا ً صفر |
|
با سه تا شان رفته بودیم سینما |
|
بگذریم از ما بقیه ماجرا |
|
یک سری، هم صحبت یاسر شدم |
|
او خرم کرد، آخرش عاشق شدم |
|
یک دو ماهی یار من بود و پرید |
|
قلب من از عشق او خیری ندید |
|
مصطفای حاج قلی اصغر شله |
|
یک زمانی عاشق من شد بله |
|
بعد هوتن یار من فرهاد بود |
|
البته وسواسی و حساس بود |
|
بعد از این وسواسی پر ادعا |
|
شد رفیقم خان داداش المیرا |
|
بعد او هم عاشق مانی شدم |
|
بعد مانی عاشق هانی شدم |
|
بعد هانی عاشق نادر شدم |
|
بعد نادر عاشق ناصر شدم |
|
مادرش آمد میان حرف او |
|
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو |
|
گرچه من هم در زمان دختری |
|
روز و شب بودم به فکر شوهری |
|
لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر |
|
دل نمی دادم به هر کس این قدر |
|
خاک عالم بر سرت، خیلی بدی |
|
واقعا ً که پــوز مـــادر را زدی! |

من کم کم داره یادم میره
تامی به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار میکرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند. پدر و مادر میترسیدند تامی هم مثل بیشتر بچههای چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند. برای همین به او اجازه نمیدادند با نوزاد تنها بماند. اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمیشد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر میشد.
بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.
تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. تامی کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت: داداش کوچولو، به من بگو خدا چه شکلیه؟ من کم کم داره یادم میره!
فکر نمیکنم کسی یادش بیاد نه؟
من که یادم نیست.
اما منظورم از این داستان این نبود که حالا فکر کنیم که اصلاً خدا چه شکلیه و اونموقع چه خبر بوده ...
هدفم یک چیز بود. آیا یادتون هست آخرین باری رو که وقت ملاقاتی رو با خدا داشتید؟ اون موقع در مورد چه چیزی صحبت میکردید؟ بعضی وقتها انقدر ازش گذشته که اصلاً یادمون نمیآد کی بوده و در مورد چی بوده!!
ما در دنیایی زندگی میکنیم که 99 درصد فکر ما رو اسیر خودش میکنه. اما یادتون باشه دوستان خوبم. خدا همیشه به ما فکر میکنه. این یکم بیلطفیه اگر ما یکم به خدا فکر نکیم. شاید خدا امروز دلتنگ ما باشه. نمیدونم برای شما تا حالا پیش اومده که انقدر دلتنگ کسی بشید که حاضر باشید فقط یک لحظه صداش رو بشنوید که به شما میگه سلام. یا زنگ بزنه و فقط بگه الو
نذارید روزی بشه که دل خدا انقدر برای شما تنگ بشه.

یکم صداش بزنید. فردا روز، اگه صداتون کرد حداقل صداش رو یادتون نرفته باشه!!!

عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني قطره دريا شدن
عشق يعني ديده بر درب دوختن
عشق يعني در فراغش سوختن!
در ادامه مطلب
همه دنیاواسه من خنجرکشیدن
دل من تواین روزاخیلی گرفته
یادته اون روزا که دل توروشکسته بودم

حالا این دل شکسته مثل اون روزا گرفته
باورم کن،باورکن که بدون تومیمیرم



در شهر عشق قدم میزدم...
گذرم افتاد به قبرستان عاشقان ...
خیلی تعجب کردم .تا چشم کار می کرد قبر بود ...
پیش خودم گفتم یعنی این قدر قلب
شکسته وجود داره؟!
یک دفعه متوجه قلبی
شدم که تازه خاک شده بود ...
جلو رفتم برگهای روی قبر را کنار زدم که براش دعا کنم ...
وای چه می دیدم!!!
باورم نمیشه اون قلبه
همون کسی که چند سال پیش دل منو شکسته بود...

آن یار که آشنای خود کرد مرا
بیگانه شد آنچنان که نشناخت مرا
در بازی عشق من نبردم او را
او برد مرا و رایگان باخت مرا

اي دل ساده بکش درد که حقت اين است 
از زمانه بشو دلسرد که اين است 
هر چه گفتم مشو عاشق نشنيدي
حالا همچو پائيز بشو زرد که حقت اين است

ديدي آخر دم مردانه به جز لاف نبود 
بکش از مردم نامرد که حقت اين است
آنچه بر عاشق دلخسته روا دانستي
فلک آخر سرت آورد که حقت اين است



نفرین به اون کسایی که روی دلا پا میزارن
تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات میزارن
نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن
عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن

سعی كنید مربع قرمز رنگ با دیواره و مربع/مستطیل های آبی رنگ برخورد نكند.
اگر بتوانید بیشتر از 18 ثانیه از برخورد جلوگیری كنید، شما یك نابغه هستید!
گفته شده خلبانان نیروی هوایی آمریكا تا 2 دقیقه می توانند به بازی ادامه
بدهند!
روی تست تمركز کلیک کنید

و ماشینشو متوقف میكنه.
پلیسه میاد كنار ماشینو میگه: گواهینامه و كارت ماشینو بدین.
اصفهانیه میگه: من گواهینامه ندارم.
این ماشینم مالی من نیست.
كارتا ایناشم پیشی من نیست.
من صَحَبی (صاحب) ماشینا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندوق عقب.
حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار كنم،
شوما منا گرفتین.
پلیسه كه حسابی حیرت زده شده بوده بیسیم میزنه به فرماندهاش و عین قضیه رو تعریف میكنه و درخواست كمك میكنه.
فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل میرسونه و به راننده اصفهانی میگه: آقا گواهینامه؟
اصفهانیه گواهینامهاش رو از تو جیبش در میاره میده به فرمانده. فرمانده میگه: كارت ماشین؟
اصفهانیه كارت ماشین كه به نام خودش بوده رو از تو جیبش در میاره میده به فرمانده.
فرمانده میگه: در صندوق عقب رو باز كن.
اصفهانیه درو باز میكنه و فرمانده میبینه كه صندوق هم خالیه.
فرمانده كه حسابی گیج شده بوده،
به اصفهانیه میگه: پس این مأمور ما چی میگه؟!
اصفهانیه میگه: چی چی میدونم والا جناب سرهنگ!
حتماً الانم میخَد(می خواهد) بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت میرفتم؟